تبليغاتX
خشکسالی
داستان کوتاه

آقای حسین مرتضاییان آب­کنار گفت: می ­خواهم محدودتان کنم. راوی شما باید به عنوان مسافر تاکسی روی صندلی عقب بنشیند. حالا داستان­تان را روایت کنید و آن­گاه...

 

تاکسی سواری

 

دوست دارم داستان بنویسم اما نمی ­دانم از کجا شروع کنم. از بچه ­گی دوست داشتم نویسنده بشوم اما نمی ­دانم چرا مهندس کامپیوتر شدم. تا الان چندین بار خواسته ام همه چیز را ول کنم و بروم دنبال داستان ­نویسی اما همیشه چیزی مانع شده. مشکلات مالی، ترس از شکست و ترس از چیزهایی که نمی ­دانم چی هستند. چرا من از چیزهایی که نمی­ دانم چی هستند می ­ترسم؟ چرا روز به روز ترسو­تر می شوم؟ فکر کنم اگر بتوانم داستانی بنویسم آن وقت با انرژی بیشتری به دنبال داستان ­نویسی بروم. شاید بتوانم یک کلاس داستان ­نویسی پیدا کنم که روزهای تعطیل برگزار شود. باید ایده ­ای پیدا کنم و نوشتن را شروع کنم اما نمی­ دانم چه چیزی ارزش این را دارد که درباره اش بنویسم. اصلا نمی ­توانم ذهنم را متمرکز کنم. مدام از این شاخه به آن شاخه می ­پرد. تا الان چند بار دفتر خاطرات ­ام را مرور کرده ­ام اما چیز به درد بخوری پیدا نکرده­ ام. شاید باید خاطراتی را مرور کنم که از ترس پدرم آن­ها را نمی­ نوشتم ...

- همین بغل پیاده می­ شم.

- قربون دستت در رو آروم ببند.

مرد در را آن قدر آرام می ­بندد که بسته نمی ­شود. راننده خودش را کش می ­دهد تا به دستگیره برسد. در را باز می­ کند و دوباره می­ بندد. وقتی مرد خم می ­شود تا کرایه را از پنجره ­ی جلو بدهد زنجیر طلاش از پیراهنش بیرون می ­افتد. زنجیر مرد، آزاد و رها تکان می ­خورد. ای کاش می­ توانستم خودم را به این زنجیر آویزان کنم و به این ­ور و آن ­ور بروم. راننده پول را می­ گذارد لای سر­رسیدی که جلوش قرار دارد. خیلی دوست دارم بدانم تا الان چقدر کرایه­ ی تاکسی داده­ ام. راننده مرد تقریبا مسنی است. پیراهنی پوشیده که زمانی رنگش سبز بوده است. داشبور را باز می ­کند. یک چشمش به جلو و یک چشمش به داشبورد است. چند تا نوار را جا­ به­ جا می ­کند و بعد یکی را بیرون می ­آورد و روی آن را می ­خواند. ضبطِ ماشین، نوار را قورت می ­دهد. درِ داشبورد بسته نمی ­شود. راننده بدون نگاه کردن، نوار­ها را با دست به عقب هل می ­دهد و داشبورد را می ­بندد.

- خدا بیامرزدش. دیگه خواننده مثل­ش پیدا نمی­شه. خواننده ­های امروزی که اصلا معلوم نیست چی می ­خونن.

چشم­ های راننده توی آینه ­ی وسط منتظر تایید هستند. گوشه­ ی ابروی چپش خالی است شاید جای زخمی باشد. به این چشم ­ها می ­آید که ده سالی یک بار عصبانی شوند. از آینه خرسی آویزان است که انگار چشم­ های او هم منتظر تایید است. سرم را کمی بالا و پایین می کنم و بعد به چپ می­ چرخانم و از پنجره به بیرون نگاه می­ کنم. می ­دانم اگر احساس کند حرف ­هاش برام جالب است تا مقصد سخنرانی می ­کند. گوش کردن به موسیقی وقتی سوار تاکسی هستم لذت­ بخش است البته به شرطی که کیفیت نوار خوب باشد. وقتی توی حرکت موسیقی گوش می ­دهم انگاری ذهنم فرو می ­رود در گذشته ­ام. چند سالی می ­شود که کمتر در مورد آینده خیال­بافی می ­کنم و بیشتر به گذشته فکر می ­کنم. حتی وقتی می ­گویم می­ خواهم نویسنده بشوم چون در گذشته درباره ­اش خیال ­بافی ­کرده ­ام. راننده لایی می ­کشد. این سومین باری است که این کار را می­ کند. این جور رانندگی کردن شجاعت می­ خواهد. وقتی بچه بودم کارهایی می­ کردم که بچه ­های دیگر می ­ترسیدند حتی در موردش حرف بزنند. قبلا شجاع ­تر بودم. آن سال ­ها داشتن ویدئو جرم بود و اگر می ­فهمیدند کسی فیلم ویدئویی همراه دارد او را بازداشت می ­کردند. پدرم قبول نمی ­کرد ویدئو بخرد. برای همین من از دوست ­هام فیلم می­ گرفتم و می ­رفتم خانه ­ی همسایه­ مان. با پسر همسایه و مامانش فیلم ­ها را می ­دیدیم. هر چند که همیشه کنترل از راه دور دست زن همسایه بود اما باز هم خوب بود. فیلم ­ها را جوری می ­کردم توی شلوارم که نصفش بیرون باشد و بعد پیراهنم را می ­انداختم روی شلوارم. گاهی اوقات فیلم ­ها سر می ­خوردند و از پاچه­ ی شلوارم می ­افتادند بیرون. پدرم می ­گفت: "بچه تو دیگه بزرگ شدی. پس کی می ­خوای فرق شجاعت و حماقت رو بفهمی؟" تازه پدرم نمی ­دانست که وقتی زن همسایه برای خرید بیرون می ­رفت ما دوباره فیلم­ ها را می ­دیدیم. راننده سرعت را کم می­ کند. ضبط را خاموش می­ کند. تعداد زیادی ماشین پشت سر هم و با سرعت کم، در سمت راست ما در حرکت هستند. راننده فاتحه­ ای می­ فرستد. صدای یک موسیقی محلی غمگین به گوش می­ رسد. ماشین ها یک به یک از کنار پنجره رد می­ شوند و من یادم می­ آید که باید به دنبال ایده ­ای برای داستان باشم. زنی که در ماشین بغلی صورت خود را چنگ می­ زند از قاب پنجره بیرون می ­رود. شاید من اصلا به درد نویسنده شدن نمی­ خورم. شاید برای فرار از کارم به خودم الکی دل­داری می دهم که می توانم نویسنده بشوم. راننده­ ای که سیگارش را به بیرون می­ تکاند از قاب خارج می­ شود. فکر نمی ­کنم خاکسپاری باشد چون آمبولانسی در کار نیست.

- هی ... از این سازها هم برای عروسی استفاده می ­کنند هم برای عزاداری.

اگر بی­ حوصله نبودم حتما در مورد این سازهای محلی از راننده سوال می­ کردم. راننده ­های تاکسی عین آرایشگرها هستند. در مورد همه چیز صحبت می ­کنند. سیاست، اقتصاد، ورزش، زنان خیابانی و ... صدای موسیقی محلی هر لحظه کمتر می­ شود. سرعت ماشین دوباره زیاد می­ شود. راننده دکمه ­های عقب و جلو را با هم فشار می­ دهد تا خواننده­ ای که در طرف دیگر نوار منتظر است بزند زیر آواز. این بار موسیقی، آرام­ تر در فضا پخش می­ شود. پشت موهای راننده گردنش را پوشانده اما وسط سرش خالی است. بالای داشبورد صندوق صدقاتی است که روی آن کاغذی چسبانده شده با این مضمون: "قابل توجه زوج ­های جوان: خداوند همه جا ناظر بر اعمال ماست. لطفا رعایت فرمایید" به نظر من باید خیلی شجاع باشی تا بتوانی دختری را توی تاکسی ببوسی هر چند اگر پدرم اینجا بود می گفت...راننده می زند روی ترمز. دستم را به صندلی ­اش تکیه می­ دهم.

- مرتیکه ­ی بی شعور. کدوم خری به تو گواهینامه داده؟

به آینه نگاه می ­کنم اما چشم ­های راننده آن جا نیست. کمی به جلو خم شده است. دوست داشتم توی این حالت هم چشم­ هاش را ببینم. رانندگی کردن توی این شهر اعصاب فولادی می­ خواهد. اصلا این جا زندگی یعنی سگ دو زدن. هر روز از صبح تا شب کار کنی و شب بی ­هوش بشوی. روزی نه تا ده ساعت بشینی رو به ­روی کامپیوتر. شش روز در هفته. فاصله ­ی خانه تا محل کار زیاد است. تنها زمانی که برای فکر کردن دارم همین زمانی است که سوار تاکسی هستم. اگر این فاصله بیشتر بود شاید می ­توانستم ایده­ ای برای داستان پیدا کنم. راننده دوباره ترمز می­کند تا چراغ سبز شود. توی ماشین سمت راست بچه ­ای در بغل راننده نشسته و با فرمان بازی می­ کند. آخرین باری که پدرم بغلم کرد کی بود؟ آخرین باری که دختری را توی تاکسی بوسیدم کی بود؟ هفته ­ی پیش کتاب داستانی را  توی کمدم پیدا کردم. کتاب را دختری بهم هدیه داده بود و توی صفحه اولش نوشته بود امیدوارم وقتی به آرزویت رسیدی و نویسنده­ ی معروفی شدی من را فراموش نکرده باشی. یادم نمی­ آید او را توی تاکسی بوسیدم یا نه. توی ماشین سمت چپ، راننده سرش را روی فرمان گذاشته است. روی دیوارِ ساختمانِ بزرگی نوشته شده "من شخصا با تعاون موافقم" ماشین حرکت می­ کند. سرم را کمی پایین می­ آورم تا ببینم این جمله از کیست. اتوبوسی از کنار ما رد می ­شود تا من نتوانم دوباره دیوار را ببینم. روی بدنه اتوبوس در دست مردی یک بلیط الکترونیکی است. خودم را به سمت درِ راست جا ­به­ جا می ­کنم. خیلی وقت  است که دیگر از در چپ پیاده نمی ­شوم. راننده شلوار پارچه ­ای تیره­ ای پوشیده که لکه ­ی تیره­ تری روی آن جلب توجه می ­کند. کیف پولم را از جیبم بیرون می ­آورم. باید هر جور شده چیزی بنویسم اما نمی ­دانم چه چیزی ارزش این را دارد که ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 22:42  توسط مهرداد رشیدی  | 

میگو

میگوی دیگری در سبد انداخته می­ شود. سیما یک­ ریز حرف می­ زند. از بوی میگو بدم می­ آید. البته سیما گفت که برایش از جنوب میگو آورده­ اند و هنوز فرصت نکرده آن­ها را پاک کند. خودم اصرار کردم که مگر چه اشکالی دارد، با هم پاک می­ کنیم و از این حرف­ ها.  به خاطر ماه رمضان همه­ ی رستوان­ ها برای نهار تعطیل می­ شوند و ما اصلا حواس­مان نبود امروز یکم رمضان است. اول گفتم برویم خانه­ ی من که سیما گفت: "خیلی دوره. حوصله ماشین سواری ندارم" گفتم: "خوب بریم خونه­ ی تو." گفت: "دوست دارم بار اولی که به خونه­ م می­ یای خونه بوی میگو نده." دقیقا یادم نمی­ آید اما فکر کنم گفتم: "ما همه جوره قبولت داریم سیما جون." این اولین بار است مجبور می ­شوم میگو پاک کنم. قبلا سر میگوها بریده شده فقط باید فلس آن­ها را جدا کنیم و کمرش را با چاقو بشکافیم تا نخش را بیرون بکشیم. سیما می­ گوید نخ میگو اما فکر کنم نخاع­ اش باشد. بعد آن­ها را می­ اندازیم در سبد. سیما تند­تر از من کار می­ کند. خیلی تندتر. هر دو کف آشپزخانه نشسته ­ایم. سیما کف آشپزخانه را با روزنامه پوشانده. می­ خواهد وقتی همه­ ی میگوها پاک شد روزنامه­ ها را جمع کند و کف آشپزخانه را بشوید. فکر نکنم به این زودی بوی میگو از این خانه بیرون برود. سیما با پشت دست موهاش را پشت گوشش می­ زند. سرش را بالا می­ آورد. با هم چشم توی چشم می­ شویم. برای لحظه­ ای بوی میگو تمام می­ شود. لبخند شیرینی می­ زند و سرش را پایین می­ اندازد. دوباره بوی میگو بلند می­ شود. سیما پیراهن راه­­ راه مردانه­ ای پوشیده که دکمه بالایی­ اش باز است. زنجیر طلایی به دور گردنش پیچ خورده و روی قفسه سینه­ اش لغزیده و به لای پستان­ هاش رفته است. تا کجا رفته نمی­ دانم. کمی به جلو خم می­ شود. برآمدگی بالای پستان­ هاش را می­ بینم. کمی بیشتر خم می­ شود. تور بالای سوتین­ اش...

- نظرت چیه مهرداد؟ موافقی؟

نمی­ دانم سیما در مورد چی حرف می­ زد؟ میگو را در سبد می­ اندازد و به من نگاه می­ کند. از چشم­هاش می­ فهمم موافق باشم بهتر است.

- آره. یِ جورایی موافقم.

- چه جورایی موافقی؟

نمی­دانم چه جوابی بدهم. اصلا با چی موافقم. میگویی را بر می­ دارم و آرام چاقو را به انگشتم می­ کشم.

- آخ.

چاقو را سریع می­ اندازم. با دست راست­م انگشت سبابه­ ی دست چپم را محکم فشار می­ دهم.

- چی شد مهرداد؟

انگشتم را می­ گیرد و نگاهی به آن می­ اندازد. انگشتم هر چه زور می­ زند بیش­تر از یک قطره خون بیرون نمی­ آید. سیما می­ رود و با چسب زخم بر می­ گردد. وقتی چسب را دور انگشتم می­ پیچد بالا تنه­ ام را به طرف­ش کج می­ کنم تا شاید بتوانم لب­ هاش را ببوسم. خودش را عقب می­ کشد.

- مهرداد تو دیگه پاک نکن. همین قدر برای نهار کافیه. تو اینا رو سرخ کن تا من بقیه­­ شون رو واسه­ ی دفعه­ ی بعد پاک کنم. البته اگه دوست نداری برو توی سالن خودم سرخ­شون می­ کنم.

- این چه حرفیه عزیزم. دوست دارم کمک کنم. این جوری راحت­ ترم.

هزار بار به خودم گفتم بار اولی که خانمی به خانه­ اش دعوتم می­ کند نباید کاری بکنم. نباید فکر کند او را فقط برای این چیزها می­ خواهم. ماهیتابه را می­ گذارم روی اجاق گاز. میگوها را می­ گیرم زیر آب. کمی آرد سوخاری به آن­ها می­ زنم. باید اول میگو­ها را بزنم توی تخم مرغ تا آرد سوخاری به آن­ها بچسبد. حوصله­ ام نمی­ شود. بر می­ گردم بپرسم روغن کجاست که چشمم به خط بین پستان­ هاش می­ افتد. آب دهانم را قورت می­ دهم. سیما سرش را بالا می­ آورد. برای لحظه­ ای حرف اسی که به زنجیرش آویزان است از لای پستان­ هاش بیرون می­ آید. انحنای حرف اس را دوست دارم. به جای دیگری نگاه می­ کنم و بعد رو به سیما می­ کنم.

- روغن کجاست؟

- کابینت بالا، سمت راست.

روغن داغ می­ شود. میگوها را می­ ریزم توی ماهیتابه. روغن می­ پاشد. خودم را عقب می­ کشم. سیما سرش را بالا می­ آورد و وقتی می­ بیند چیزی نشده سرش را پایین می­ اندازد و به صحبتش درباره­ ی موش­ ها ادامه می­ دهد. اسِ طلایی چشمکی می­ زند و خودش را به این­ ور و آن­ ور می مالد و آرام پایین می­ رود تا حس حسودی ام را قلقلک دهد.

- مهرداد این پنجره رو باز کن. فن آشپزخانه خراب شده.

دستگیره پنجره را می­ چرخانم اما پنجره باز نمی­ شود.

- بالاش گیر داره. دستم بوی میگو می­ده. یکی از صندلی­ های میز نهارخوری رو بذار زیر پات.

از صندلی بالا می­ روم و کمی زور می­ زنم. پنجره باز می­ شود. از همان بالا به سیما زل می­ زنم. به سیما که نه. دنبال آن اس لعنتی می­ گردم. دوست دارم شیرجه بزنم و یک نفس بروم تا برسم به اس. اس را به دهان بگیرم و برگردم بالا. بعد من و سیما و میگوها وول بخوریم توی هم. روی همین روزنامه­ ها. می­ دانم اگر جلوی خودم را نگیرم همه چیز خراب می­ شود. آن وقت دفعه­ ی بعد کس دیگری بقیه­ ی میگوها را سرخ می­ کند. سر و صدایی توی کوچه بلند می­ شود. روی لبه­ ی صندلی به هوا بلند می­ شوم. درِ ماشین شاسی بلندی باز شده و زنی به سرعت در حال دور شدن از ماشین است. درِ دیگر ماشین هم باز می­ شود و مردی از آن پیاده می­ شود و به سمت زن می­ دود. زن از تیر­رس­ ام خارج می­ شود.

- چی شده مهرداد؟

- نمی­دونم. صبر کن.

مرد دست زن را می­ کشد تا هر دو کشان­ کشان وارد تیر­رس­ ام شوند. شال زن روی شانه­ هاش افتاده است. مرد او را به سمت ماشین می­ کشد و زن فریاد می­ زند. دو مردی که در آن طرف کوچه هستند به سمت آن­ها می­ روند. یکی از آن­ها دستش را به طرف دست مرد دراز می­ کند. مرد می­ زند زیر دستش و چیزی به آن دو می­ گوید که آن­ها خودشان را عقب می­ کشند. زن خودش را از دست مرد نجات می­ دهد. هنوز چند قدم نرفته که مرد دوباره به او می ­رسد. زن می­ زند زیر گریه.

- چی شده؟

- مثل این که دعوای خانوادگیه.

سیما بر می­ گردد و میگوی دیگری در سبد می­ افتد. مرد زن را به درون ماشین هل می­ دهد. بوی سوختن میگو بلند می­ شود. از روی صندلی پایین می­ پرم. گاز را کم می­ کنم. میگوها را آن طرفی می­ کنم.

- سوزوندیشون؟

- نه. فقط یه­ کم برشته شدن.

چرا باید مردی این جوری به زنی توی خیابان حمله ­کند. شاید وقتی وارد خانه شده، مرد غریبه­ ای را دیده که میگو سرخ می­ کرده. میگوها لحظه به لحظه کوچک­تر می­ شوند. چرا تا الان از سیما نپرسیده­ ام شوهر دارد یا نه؟ از صندلی بالا می­ روم. کسی در کوچه نیست. بر می­ گردم و به سیما زل می­ زنم. به خود سیما. سیما میگوی دیگری را در سبد می­ اندازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 16:40  توسط مهرداد رشیدی  |